یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آیا رضا پهلوی توانایی رسیدن به جایگاه رهبری یک کنگره ی ملی را دارد؟


جایی خواندم یا شنیدم که روزی احمد صدر حاج سید جوادی در جواب این سوال که چرا از کشور خارج نمی شود گفته بود که سربازی که جبهه را ترک کند دیگر سرباز نیست. اگر تا کمتر از ده سال پیش شرایط مخالفان خارج از کشور و نفوذ آنها در میان مردم گواهی بر جواب آقای سید جوادی بوده است ، امروز گستره ی شبکه های اجتماعی و قدرت آنها در جهت دهی به افکار عمومی ، جبهه های مبارزه با جمهوری اسلامی را به دوردست ترین نقاط افزایش می دهد و نظر کهن سالترین مخالف جمهوری اسلامی را به بوته ی شک و تردید می گذارد.


و این روزها شاهد سر برآوردن چهره ای جدید در اوپوزیسیون خارج از کشور هستیم که به خوبی قدرت و اهمیت شبکه های اجتماعی و استفاده ی صحیح از آنها را دریافته است. رضا پهلوی ، پسر آخرین شاه ایران که این روزها تبدیل به حسرت و افسوس گروهی شده است ، مدتی است که به آرامی و با تمانینه در حال جذب هوادران بیشتری برای خویش است.



رضا پهلوی چند ویژگی دارد که او را در میان اپوزیسیون خارج از کشور متمایز می کند:
۱- وی جوان است. میراث تلخ و دردناکی که نسل پدران ما، خواسته یا ناخواسته برایمان باقی گذاشتند ، باعث ایجاد یک نوع بدبینی نسبت به افرادی همچون بنی صدر ، به خصوص در میان جوانان شده است
۲-او هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیم در حذف کشتار و شکنجه ی ایرانیان نداشته است. با تمام محبوبیتی که اصلاح طلبان در میان مردم دارند ، حضور کمرنگ و پررنگ آنها در فجایع و اتفاق های دهه ی نخست انقلاب اسلامی از حافظه ها پاک نشده است و نه تنها به پاشنه آشیل آنها ، که به نقطه ضعف افرادی همچون موسوی ، کروبی ، سروش و ... در مقابل مخالفانشان تبدیل گشته است.

۳-او یک شاهزاده است . جامعه ی ما فراموشکار است . در عین حال بخش وسیعی از آن به طور روزمره در حال مقایسه ی وضع کنونی با زمان شاه سابق می باشد. خوشبختانه یا بدبختانه ، واقع گرایانه این است که این قیاس ها و نوستالژی ها ، باعث ایحاد نوعی اعتماد به رضا پهلوی در میان بخشی از جامعه ما شده است.



اما آیا این ویژگی ها برای رساندن وی به جایگاه رهبری کنگره ملی کافی می باشد؟



به نظر من جواب به این سوال خیر است.ایجاد و رهبری یک کنگره ی ملی ، به ایجاد یک وحدت و همدلی حماسه گونه احتیاج دارد که نظیر آن را تنها در راه پیمایی های بعد از کودتای ۸۸ دیدیم . رضا پهلوی با تمام نوشته های زیبا و سخنرانی های جذابش ، نمی تواند باعث ایجاد چنان وحدت ملی شود ، تا زمانی که از ایده ی بازگشت به یک سیستم سلطنتی ، حتی از نوع مشروطه دفاع کند.

دلیل خیلی واضح است. اگر بعد از بسته شدن پرونده ی جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه ی فقیه ،زمانی که ظلم و ستم اسلامی در حال فراموش شدن از ذهن هاست ، مثلن چهل سال بعد ، یک روحانی مترقی و روشنفکر و شیک پوش بیاید و از یک نظام ولایت فقیه مشروطه دفاع کند ، خواهد توانست اعتماد عمومی جامعه را به خود جلب کند؟

بحث بر سر مقایسه ی ظلم ها و جنایت های مرتکب شده توسط نظام پهلوی و نظام جمهوری اسلامی نیست. بحث بر سر راه دراز و طاقت فرسایی است که جامعه ی ایران برای رسیدن به یک نظام کاملن دموکراتیک ، عاری از هرگونه امتیاز ویژه برای یک نفر یا یک خاندان خاص ، متحمل شده است. رسیدن به چنان نظامی برای ایرانیان ، گذر از هفت خوان رستم بوده است و اینک این گونه می نماید که جان و رمق چندانی برای غول خوان هفتم ، غول استبداد دینی ، که بیشترین هزینه ی جانی و مالی را به ایرانیان متحمل کرد، باقی نمانده است .
اکنون به بازی گرفتن نوستالژی مردم و صحبت کردن از دوباره برپا کردن ویرانه های خانی که پشت سر گذاشته شده است ، نه تنها باعث اتحاد و همدلی نمی شود ، که نوعی توهین به شعور قشر وسیعی از متفکران و تحصیلکردان جامعه و ایجاد بدبینی و یاس در آنهاست. حتی رد نکردن چنین ایده ای در این برهه از تاریخ جامعه ی ما ، از طرف شخصی که باسواد و مطلع از سمت و سوی حرکت تمدن بشری می نماید ، می تواند بوی غم انگیز سواستفاده و فرصت طلبی را به مشام برساند . بوی آزاردهنده ای که از نوفل لوشاتو تا به حال از یادها نرفته است.

این نوشته نه برای اثبات عدم صلاحیت رضا پهلوی ، که برای نشان دادن فرصت فوق العاده ای که برای وی پدید آمده است نوشته شده است. رضا پهلوی می تواند خود را به یک شخصیت تاثیر گذار ، اگر نگوییم یک قهرمان ملی ، تبدیل کند. به نظرم موقعیت فعلی او ، که ترکیبی از قضای روزگار و هوشمندی شخص اوست ، شانس بزرگی برای فردی است که می خواهد در پروژه ی گذار جامعه ی خویش به یک جامعه ی مدرن نقش مهمی ایفا کند.


رضا پهلوی بر سر یک دو راهی ایستاده است. انتخاب او نه بر سر سخن گفتن یا نگفتن از سلطنت مشروطه ، که بر سر نفی کردن یا نکردن آن است. این انتخاب گاهی چنان آسان می نماید که دوستی می گفت شاید وی برای اعلام مخالفت با بازگشت به سلطنت منتظر فرصت مناسبی می باشد. محبوبیت و جایگاهی که وی با مخالفت با بازگشت به سلطنت به عنوان آخرین شاهزاده ی ایران کسب خواهد کرد برای من قابل پیش بینی نیست. اینکه او چرا برای انتخاب بین چنین جایگاهی و تصوری از یک مقام سمبلیک و اشرافی (که حتی در صورت به وقوع پیوستن ، مخالفت همیشگی قشر وسیعی از مردم به خصوص روشنفکران را در بر خواهد داشت) تعلل می ورزد ، جوابی است که یا از آقای پهلوی ، و یا از زمان خواهیم گرفت.

دوشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۱

یکی از بزرگ ترین شکست های جنبش سبز ، انفعال و بی خیالی دانشجویان خارج از کشور است.



بدون شک یکی از خسران های جنبش سبز که به کمرنگ شدن نام آن به خصوص در عرصه بین المللی انجامید ، انفعال دانشجویان خارج از کشور است.
در دوران اوج اعتراضات خیابانی ، این طیف بزرگ و تحصیلکرده دو فایده ی مهم برای جنبش داشت : تولید خبر ( به معنای تالیف و ترجمه ی وقایع داخل کشور به شکل های مختلف ) و پخش آن.این دانشجویان نقش بازنمایی ظلم و ستمی که به هم وطنانشان در داخل ایران می رفت را به عهده گرفتند. اما چنین می نماید که آنها این بازنمایی را کنار گذاشته اند ، توگویی که ظلم و ستم در ایران به پایان رسید و مبارزان داخل کشور از چنگال رژیم رهایی پیدا کرده اند.


فروکش کردن اعتراضات خیابانی در تهران علت های متعددی داشت که بحث آن بسیار فراتر از این مقاله است . ولی می توان گفت که مهترین و تاثیرگذارترین آنها ، رصد و سرکوب شدید هرگونه فعالیت مبارزاتی توسط حکومت بود.از ۱۳ آبان ۱۳۸۸ ، سرکوب از طرف حکومت چنان سنگین و خشن شد که تدریجن شکل دادن هرگونه اعتراضات خیابانی ناممکن نمود.
موج بلند و عظیم جنبش سبز در داخل مرزهای ایران به ناچار بعد دیگری به خود گرفت و آن حجم وسیع اخباری که به بیرون فرستاده می شد به یکباره فرو نشست.

اما کوتاهی که اوپوزیسیون خارج از کشور ، و به خصوص دانشجویان از خود نشان دادند. این بود که دو کارکرد خود (تولید و پخش خبر) را تا زمانی جذاب و شورانگیز یافتند که فعالیت آنها ، به واسطه ی تظاهرات خیابانی داخل کشور و خبر های و عکس های تاثیرگذار آن ، مخاطب ایرانی و غیر ایرانی وسیعی را به خود جذب می کرد. اخبار و وقایعی همچون احوال زندانیان سیاسی و خانواده های آنها ،فعالین دانشجویی ، فعالین حقوق بشر ، حقوق زنان و صنف های کارگری و از همه مهمتر وضعیت میرحسین موسوی و مهدی کروبی ، شاید به دلیل اینکه امکان تهیه ی عکس ها و فیلم های مستند و هیجان انگیز و خارجی پسند از آنان نبود ، چنان مورد بی مهری دانشجویان خارج از کشور قرار گرفته است که اکنون با وجود مبارزات و فعالیت های سرسختانه ی قشرهای ذکر شده در داخل ایران ، تصور افکار عمومی در دنیا چنین است که مخالفان در داخل ایران دست از فعالیت کشیده اند و به امور روزمره ی خود مشغول اند.


به نظر نگارنده ، که خود نیز تا چندی پیش دانشجوی خارج از کشور محسوب می شد ، این کوتاهی و قصور به هیچ عنوان قابل توجیه نیست. درست است که رژیم عواملی در خارج از مرزهای کشور دارد که مشغول پاییدن مخالفان هستند ، ولی تصور اینکه فعالیت چند مامور امنیتی و خبرچین در جمع های اپوزیسیون دلیل مناسبی برای دست کشیدن از فعالیت است ، بیشتر به یک بهانه ی کودکانه شبیه است تا واقعیت. اگر فعالیت های گروهی ، همچون شکل دادن گردهمایی ها و تظاهرات در مکان های عمومی ، به خاطر وابسته بودن به حضور دیگران سخت و گاهی ناامیدکننده به نظر می آید ، توقف فعالیت های فردی ، غیر از بی تفاوتی و بی خیالی توجیه دیگری ندارد.

قاعدتن تمام این دانشجوها حداقل به یک زبان خارجی مسلط هستند ( روزهایی بود که هیچ خبری قبل از ترجمه به چند زبان مهم دنیا کنار گذاشته نمی شد) .نیز بخش وسیعی از دانشجویان خارج از کشور در حیطه ی هنرهای بصری تجربه دارند . (حجم وسیع پوسترها ، نقاشی ها و تایپوگرافی هایی که در دوران اوج تظاهرات تهران به جلب توجه افکار عمومی انجامید ، موید این واقعیت است.) و زمانی حداقل فعالیت یک دانشجوی ایرانی ، تغییر عکس شبکه های اجتماعی خود به یکی از مبارزان دربند رژیم ایران بود.

اما امروزه چنین می نماید که تمام اینها ، همچون مد لباس هایی بودند که اکنون کهنه و تکراری و بی مورد می نمایند.اگر سکوت دانشجویان داخل کشور به خاطر سرکوب وحشیانه ی حکومت است ، سکوت دانشجویان خارج از ایران ، به نظر نویسنده ، تنها نشان دهنده ی این واقعیت غم انگیز است که شور و خشمی که آنها زمانی نسبت به ظلمی که به هم وطنانشان در ایران می رود نشان دادند ،حداقل در مورد بیشتر آنها ، یک احساس مسئولیت گذرا و موقتی بود ، یک سواری بر موج همدردی جهان نسبت به مبارزان داخل ایران ، که خود نیز در به وجود آوردن آن سهیم بودند.

ظلم و ستم در ایران ما به پایان نرسیده است . زندانیان سیاسی نه کم ، که بیشتر شده اند . وضعیت آنها خطرناک تر و بغرنج تر شده است. اصانلوها ، زیدآبادی ها ، توکلی ها و ستوده ها همه و همه ، همچنان در بند ناعادلانه ی رژیم اسیرند. رژیم ایران بندهای خفقان را روز به روز بر شهروندان خود تنگتر می کند و به لحظظه ی ضربه ی نهایی به اوپوزیسیون ، قطع ارتباط شهرندان با دنیای خارج و ایجاد اینترنت ملی نزدیک و نزدیک تر می شویم.

بلند شدن دوباره ی موج جنبش سبز ، در گرو آزادی میر حسین موسوی و مهدی کروبی است و اینک تنها راه حلی که برای آزادی آنها به نظر می آید ، جلب توجه افکار جهانی به گروگان گیری آنها توسط رژیم بستگی دارد. این جلب توجه در سطوح بالا ، توسط کار کشته گان حقوق بین الملل و فعالین مطرح حقوق بشر در حال انجام است. ولی این کافی نیست . این فعالین به حمایت قاطع و وسیع مردم احتیاج دارند . در این میان دانشجویان خارج از کشور ،از بیشترین امکانات و توانایی برای جلب توجه افکار عمومی به زندانیان سیاسی ، و رهبران جنبش سبز برخوردار است.
با شب و روز غصه خوردن برای میهن ، بحث های سیاسی سطحی و بی هدف در جمع های دوستانه ، اختصاص چندین ساعت در روز به گشت و گذار در شبکه های اجتماعی و مثبت دادن به لینک های بالاترین به تنهای تاثیر چندانی بر وضعیت زندانیان سیاسی ایران نمی گذارد. قشری که نام نخبه بر آن نهاده اند ، و گاهن از مهاجرت خود با غرور به عنوان فرار مغزها نام می برد ، توانایی هایی بیشتر از کارهایی دارد که دیگر اقشار جامعه نیز ، در هر جای دنیا که باشند از پس آن بر خواهند آمد.


روزی روزگاری ، بدون وجود پدیده ای به اسم اینترنت ، بدون نعمت شبکه های اجتماعی ، پدران و مادران ما، اشک آن ستمکار قبلی را در مقابل کاخ سفید واشنگتن در آوردند.
اکنون ،در عصر اطلاعات ، ما چه می کنیم ؟

دوشنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۱۱

آیا حاضرید در ازای رسیدن به دموکراسی ، با علی خامنه ای مذاکره کنید؟


خودتان را جای علی خامنه ای بگذارید. هر روز خبر و تصاویر یکی از هم مسلکانتان را می بینید که توسط مردمی خشمگین و عاصی ، بدون هیچ رحمی ، بدون هیچ دادگاه و هیات منصفه ای ، کشته و تیکه پاره یا به طناب آویخته می گردند. شما نیز دستانتان تا شانه در خون هم وطنانتان آغشته است . مردم از جنایتهایتان اگاه تر شده اند ، خشمگین اند ، و پر از کینه و نفرت . روز به روز از طرفدارانتان کمتر ، و به لایه های خفاظتی پیرامونتان افزوده می شود، که خطر قتل شما حتی از طرف نزدیک ترین افرادتان به مشام می رسد.


ما ، دو راه بیشتر جلوی علی خامنه ای نگذاشته ایم : مقاومت در برابر مردم به قیمت کشتار بیشتر آنها ، یا کشته شدن به دست توده ی خشمگین آنها. علی خامنه ای ، و احتمالن هر دیکتاتور دیگری ، گزینه ی اول را به کشته شدن توسط مردم ترجیح خواهد داد. او راه دیگری ندارد . اگر قرار بر این است که بمیرد ، چرا تا آن زمان مقاومت ، و از تمام قدرت خود برای سرکوب مخالفینش استفاده نکند؟

ولی انتخاب ما چیست؟ صحنه های قتل شرم برانگیز قذافی را به دست انقلابیون لیبیایی دیدیم. آیا این آن تصویری است که می خواهیم از خود به دنیا نشان دهیم؟ آیا اصولن هدف ما ، و هدف تمام کسانی که در طول این سی و دو سال ، و به خصوص در تظاهرات بعد از انتخابات کشته شدند ، مرگ علی خامنه ای بوده و هست؟ آیا ما حاضریم با علی خامنه ای ، بر سر آزادی تمام زندانیان سیاسی و بر گذاری یک رفراندوم آزاد معامله کنیم ، و به او این اطمینان را بدهیم که جان خود و خانواده اش در امان خواهد بود ؟



اوضاع کشورمان به هم ریخته است . مردمانمان فقیرتر و فقیر تر می شوند. اسرائیل بر طبل جنگ می کوبد و آشفتگی سیاسی و نظامی ما می تواند به راحتی منجر به تجزیه ی کشور شود. ما ، به عنوان کسانی که شانس وفرصت تعمق و تفکر بیشتر در مسائل پیرامون را داریم ، باید به راهکارهای جدیدی غیر از آنهایی که موجود است بپردازیم. این راهکارها می توانند بسیار متفاوت تر، و بسیار متمدنانه تر از تجربه ی انقلاب پنجاه و هفت ، و آنچه که امروز در لیبی و مصر می گذرد باشد.این به ظرفیت عمومی ما، به آمادگی و انعطاف پذیری ما در برابر پیشنهاد های که ممکن است در نظر اول بی شرمانه ، و در نظر دوم قابل تامل آیندبستگی دارد.آیا می توان برای رسیدن به آزادی و دموکراسی ، با دیکتاتوری که دستش به خون آغشته است بر سر میز معامله نشست؟

جواب انقلابیون ۵۷ به این سوال نه بود ، جواب ما چیست؟








شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۱۱

نیروی نظامی کشور ما ، سپاهی است که مهماتش راهم نمی تواند بدون تلفات جابجا کند

این نیروی نظامی کشور ماست.روز به روز آشفته تر و بی نظم تر ، غرق در فساد و معامله و فعالیت های اقتصادی ، چنان ضعیف و در هم ریخته است که بیشتر به حجله ی بازار شباهت دارد تا نیروی نظامی یک کشور پهناور . عکس های مانورش به طنز بیشتر شباهت دارد . موشک هایش را مرتب می کند و تکنولوژی پنجاه سال پیش را ، در قالب قوطی حلبی ، به عنوان زیر دریایی معرفی می کند.در مانور هایش در مقابله با دشمن فرضی شهید می دهد و امروز از جابجایی مهماتش بدون دادن تلفات نیز عاجز است.

هنوز چند روز نگذشته از واکنش کوبنده و هراس آور رهبر کبیر انقلاب به تهدید های پوچ و توخالی ارتش ناچیز امریکا و اسرائیل ، و صحبت از مشت آهنین و سیلی های کوبنده ای که سپاه به هر گونه متجاوزی فرود خواهد آورد ، امروز ، بدون وقوع هیچ گونه حمله ای ، بدون وجود هیچ گونه دشمن فرضی و غیر فرضی، پانزده نفر از سپاهیان در اثر انفجاری که در حین جابجایی مهمات رخ داد کشته شدند.

روزگار ما را از شر تمام دشمنان فرضی و غیر فرضی نگه دارد!

سه‌شنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۱

سارکوزی : ناتانیهو یک دروغگو است!

در میان جلسه ی سران ، سارکوزی ، در حالی که تصور می کرد که میکروفون خاموش است ، به اوباما گفته : من دیگر نمی توانم نتانیهو را تحمل کنم । اوباما که او نیز از روشن بودن میکروفون بی اطلاع بوده جواب داده : تو نمی توانی او را تحمل کنی ، ولی من مجبورم هر روز با او کار کنم! اینت ، سایت خبری اسرائیلی نوشته است که بین خبرنگاران قراردادی مبنی بر مسکوت گذاشتن این حادثه ی با اهمیت امضا شده است ، ولی خبرگزاری رویترز و اسوشیتپرس ، سایت خبری فرانسوی را که این خبر را درز داد را تائید کرده اند.

یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۱

هفتاد و چهار ضربه شلاق بر تن پیمان عارف روزنامه نگار و دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی دانشگاه تهران


برکت حکومت اسلامی ، بر تن دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی دانشگاه تهران ،پیمان عارف


حتی اگر خلایق را هر چه لایق ، باز لیاقت ما این نبود...

جمعه ۷ اکتبر ۲۰۱۱

تقبیح تیم ملی فوتبال ایران ، به خاطر برد هفت بر هیچ در مقابل تیم فلسطین توسط شریعتمداری



حسین شریعتمداری در یادداشتی به تیم فوتبال ایران اعتراض کرده است که چرا در مقابل تیم فلسطین دست به یک شکست مصلت طلبانه نزده است ، یا حداقل مساوی نکرده ، که هفت بر هیچ برده است . و من همین لحظه ای که در حال نوشتن این سطور هستم نمی تونم جلوی خنده خودم رو بگیرم . چرا که آقای شریعتمداری در آخر یادداشت یه خاطره تعریف کرده از یه بابایی تو سپاه ، تا جوانمردی رو به بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران یاد بدهد.به نظرتون این خاطره چی می تونه باشه؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.